|
ترانه های دل انگیز درباره وبلاگ مطالب اخیر آرشیو وبلاگ آمار وبلاگ
شنبه 8 بهمن 1390 :: نویسنده : مهدیه الف
زندگی چیست؟ زندگی شمعی است كه با جرقه ای روشن و با نسیمی خاموش می شود... زندگی افتابی است كه در نیمه وقت طلوع میكند... زندگی جاده ای است یك طرفه كه در انتهای ان نوشته ورود ممنوع.... زندگی معلمی بی رحم است كه اول امتحان می گیرد بعد درس می دهد... زندگی جدول متقاطعی است كه هر كس ان را حل كند جایزه اش مرگ است...
نوع مطلب : برچسب ها : نخ داخل شمع از شمع پرسید:چرا وقتی من می سوزم تو آب می شی؟ شمع پاسخ داد:مگه می شه چیزی كه حكم قلبم رو داره بسوزه و من آب نشم...
نوع مطلب : برچسب ها :
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردی نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 8 بهمن 1390 :: نویسنده : مهدیه الف
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 8 بهمن 1390 :: نویسنده : مهدیه الف
عشق یعنی جسم و جانم مال تو / عشق یعنی پرسش از احوال تو / عشق یعنی از خودم من خسته ام / عشق یعنی من ، به تو دل بسته ام . این بار که دلتنگی را بهانه کردم ،فردا را چه کنم ؟ نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 7 بهمن 1390 :: نویسنده : مهدیه الف
اگر دروغ رنگ داشت اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت اگر به راستی خواستن توانستن بود …..
اگر گناه وزن داشت دکتر شریعتیاگر غرور نبود اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم اگر خواب حقیقت داشت اگر همه ثروت داشتند اگر همه ثروت داشتند ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید اگر عشق نبود اگر عشق نبود اگر خداوند نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 7 بهمن 1390 :: نویسنده : مهدیه الف
Three things in life that are never certain نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 7 بهمن 1390 :: نویسنده : مهدیه الف
خداوند بینهایت است و لامکان وبیزمان نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 7 بهمن 1390 :: نویسنده : مهدیه الف
خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها { روزگار} ؛ یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن، بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن. زمانه ایست که خیلی خیلی ، چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.
نوع مطلب : برچسب ها : که زیبا بنده ام را دوست میدارم
ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.
که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور
آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی
به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات اوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایرهایت من نخواهم کردان. سهراب سپهری نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 1 بهمن 1390 :: نویسنده : مهدیه الف
ازدریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟ چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟ دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند... آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرد را شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند! نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 1 بهمن 1390 :: نویسنده : مهدیه الف
نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 1 بهمن 1390 :: نویسنده : مهدیه الف
عشق یعنى لرزش هر قلب سنگ
نوع مطلب : برچسب ها : |
||